درشهرمان جوانان بيكارو تحصيل كرده بسيار هستند
كه در جستجوي كار بي كارند
يعني كارشان جستجوي كار است
از درون در حال انفجار
و ظاهري پريشان و پشيمان
از زحماتي كه براي تحصيل سپري كرده اند
و از مسولين التماس دعا دارند
شايد در قلبشان آنها را قبول نداشته باشند ولي مجبورند براي پيدا كردن كار
التماس كنند
يا اينكه پا روي همه آموخته هاي خود بگذارند
و شغل پدرانشان را دنبال كنند
لبو فروشي يك دانش آموخته دانشگاه را نديده بودم
همواره تصوري از لبو فروش و باقلا فروش داشتم
پيرمردي با كلاه پشمي در سرماي زمستان كه دارد لبو مي فروشد
ولي ديروز و امروز جواناني را ديدم كه ورزشكار و تنومند بودند
ولي با گاري لبو مي فروختند
كنار خيابان
با ترس و دلهره از ماموران شهرداري
كنارشان بودم
زمزمه هايشان را كه از دست دنيا و مسولين مي ناليدند شنيدم
پيرمردي كنارشان ايستاد و چيزي خريد
و حرفهايشان را شنيد
گفت من بازنشسته شده ام با ماهي 1200 حقوق
خدا را شاكرم كه خيانتي به مردم نكرده ام
جوان هم گوش كرد گفت كه خدا را قبول دارم
ولي گوشم پر شده
نمي دانم لبو نفروشم چه بفروشم
برچسب:
نویسنده: رضا جلالی