خرید بک لینک
شهريور 1362 بود كه در دانشگاه شهيد چمران اهواز بوديم

يعني چند ماهي از حضورمان در اهواز گذشته بود

گردان, براي عمليات به كردستان مي رود

صادق آهنگران در محوطه دانشگاه شهيد چمران نوحه سرايي ميكند

اين نويد يك عمليات است

براي لشگر 25 كربلا حضور صادق آهنگران خيلي جالب بود

معمولا مسولين لشگري در رده هاي بالا بيشتر در كناررزمندگان

مربوط به استان تهران حضور بودند

اصولا گيلان مظلومتر از مازندران بود

احمد كه از بچه هاي مازندران و راننده گردان, ما بود

و چند ماهي با او انس و الفتي داشتيم

شب نوحه خاني آهنگران بطرف ما آمد

كمي دلگير بود

گفت از منزل تماس گرفتند و خانمش گفته تا كي مي خواهي بماني بيا

گفت به همسرم گفتم اجازه بده تا اين عمليات را بمانم بعد مي آيم

من وديگر رزمندگان همشهري كه مجرد بوديم زياد نگرانيش را درك نمي كرديم

بلاخره روز موعود فرا رسيد

گردان, ما آماده حركت بطرف كردستان شد

رزمندگان سوار بر ميني بوس بطرف شهر كامياران

فرماندهان گردان, كه يك روحاني هم در كنار آنها بود در داخل تويوتا در پيشايش ميني بوسها حركت مي كردند

ساعتي گذشت به منطقه پر پيچ و خم جاده ايلام بطرف كرمانشاه و كوهدشت رسيديم

ميني بوس حامل ما چند بار به دليل نقص فني توقف كرد

ماشين فرماندهي هم بخاطر ما دور مي زد و رزمنده اي كه پيك گردان, ما بود پياده مي شود

ظاهرا از كار مكانيكي اطلاعاتي دارد

با نگاهي به ماشين و دستكاري ان ماشين راه مي افتد

دوباره ماشين فرماندهي در جلو و ميني بوس ما از عقب آن راه مي افتذ

پس از طي حدود 20كيلومتر مجددا ميني بوس ما خراب مي شود

مجددا ماشين فرماندهي كه ميبيند مي بوس ما عقب افتاده برميگردد

باز پيك گردان, دست بكار مي شود و ماشين را تعمير مي كند

ولي اين بار خودش هم داخل ميني بوس مي نشيند تا اگر مجددا خراب شد

براحتي تعمير كند

ماشين فرماندهي كه ديد چند بار ماشين ما عقب افتاده گفتند

ما هم عقب ماشين شما مي اييم كه نياز نباشد در زمان تقف و خرابي ماشين دور بزنيم

ده دقيقه اي از حركت ما گذشته بود

راننده ميني بوس حامل ما از آينده ماشين نگاهي مي كند

مي بيند كه تويوتاي فرماندها نمياد

كمي گوشه جاده توقف مي كند ولي باز خبري نمي شود پيك گردان و

چند نفر از ميني بوس ديگر از رزمندگان از ماشين پياده مي شوند تا علت عقب افتادن تويوتا را جويا شوند

پيكاني توقف مي كند آقا و خانمي داخل آن نشسته بودند

و خانم در حال گريه بود

كمي مشكوك شديم

وقتي سوال كرديم آيا تويوتايي در پشت سرتان نديديد؟

شدت گريه خانم بيشتر شد و با دست اشاره كرد كه واژگون شده است

همه سوار ميني بوس شديم

به عقب برگشتيم حدود يك كيلومتر شايد كمتر آمديم

صحنه عجيبي ديديم

تويوتاي حامل فرماندها به داخل دره اي سقوط كرده بود

و جنازه شرنشينان آن توسط عابرين به بالاي جاده آورده شده بود

نزديكتر شدم

نگاهي به آقا احمد راننده گردان افتادم

كه به همسرش گفته بود مي خواهم در اين عمليات شركت كنم بعد به منزل ميايم

خيلي دلم گرفت

نگاهي به رزمنده پيك گردان انداختم كه بخاطر خرابي ماشين

مجبور شد از تويوتا پياده و سوار ميني بوس ما شود تا از مرگ نجات پيدا كند

پس از ساعتي جمعي از براداران بسيجي منطقه كوهدشت به كمك ما آمدند

و پس از حمل زخمي ها و شهدا به بيمارستان ما را بطرف روستاي خود بردند

شبي در آنجا اقامت كرديم

وبعد بطرف شهر كامياران رفتيم

پس از اقامت يكماه در يك سيلو مرغداري و محوطه وسيع اطراف آن

و طي دوره هاي آموزشي

بطرف مريوان و پنجوين عراق حركت كرديم عملیات ولفجر 4

در اين عمليات جمعي از بچه هاي املش هم همراهمان بودند

در اين عمليات شاهد مجروحيت آقاي رجبي كجيدي از ناحيه مچ دست بودم

برچسب: نویسنده: رضا جلالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 22:38

صفحه بندی