یعنی کربلایی می شدیم اول دبیرستان میخواستم کربلایی بشوم
متحیر می شدیم میان ماندن در مدرسه یا عزیمت به جبهه
گاهی موقع مطالعه کتاب ناخودآگاه از دستم میفتاد
یعنی کاملا بفکر فرو میرفتم
به فکر جبهه و رزمندگان
وقتی شهیدی میاوردند که دیگر هیچ شرمنده شرمنده تر از گذشته می شدیم
اسلحه از خود ما بزرگتر بود بارها در بسیج امتحان کرده بودم ولی
دلهایمان ازاسلحه بزرگتربود
ماهها به عشق در جبهه بودیم خوب بخاطر دارم روز سه شنبه ای بطرف جبهه حرکت کردم
برای خداحافظی به طرف مغازه دایی راه افتادم
دایی را در خیابان دیدم و از او خداحافظی کردم به من گفت مواظب خودت باش نگو می خواهم شهید شوم
پس از چند ماه از جبهه برمی گشتم
چند روزی استراحت می کردم بعد برای تحویل بعضی از لوازم مثل اورکت به سپاه می رفتم
خوب بخاطر دارم فاضل علی دوست در بخش تسویه حساب مالی بود و به ازاء سه ماه حضور در جبهه 1500 تومان به من داد برای اولین بار بدون اینکه بدانم حقی دارم
وقتی پول را گرفتم اشاره کرد به صندوقی که روی میز کنارش بود گفت به کرم خود هرمبلغی خواستی به جبهه کمک کن
این حرف را به همه رزمندگان می گفت
مبلغ 500 تومان را داخل صندوق کمک انداختم
وبقیه صرف هزینه تحصیلی شد
آن موقع انقلابی بودیم
ولی اکنون چه ؟
حقوقهای چند ده ملیونی برای افرادی که نه جان میدهند نه نان
بلکه برعکس جانگیرند !
با خیلی از اینها آشنا هستم بهترین هنرشان ارتباط هنرمندانه به مافوق است
یعنی میدانند چگونه نگهدارند تا بمانند
خیلی از اینها شاید سوابقی از فعالیتهای انقلابی داشته باشند ولی در گذر زمان استحاله شده اند
لذائذ دنیا را ترجیح دادند بر محبت خدا
در کشوری که بسیاری از کارکنان و کارگران تحصیل کرده زیر یک تومان درامد دارند و زیر خط فقرند دریافت حقوق کلان از بیت المال یعنی فاصله گرفتن از ارزشهایی که زمانی آنها هم شاید بدان معتقد بودند
ولی از نقلاب و ارزشها فاصله گرفتند
تا اینکه فریاد رهبر معظم انقلاب بلند شد که باید انقلابی بمانید و انقلابی عمل کنید
به یکی گفتم آن زمان آن همه خود گذشتگی و اخلاص و الان اینطور
گفت :
آن وقت همه آنطور بود و الان همه اینطوردیگه !
با تعجب نگاهی به او کردم و با سکوت از کنار او گذشتم
برچسب:
نویسنده: رضا جلالی