در تاریخ نقل میکنند که شخصی پیش رضاخان امد گفت که تنها پسرم را به سربازی می برند کمکی فرمایید
رضاخان پول نیلوبلاگی به او داد
پس از مدتی مجددا آن مرد به رضاخان مراجعه و گفت تنها پسرم را به سربازی اجباری می برند کمکی کنید
رضاخان به تندی گفت مگر قبلا به تو پول ندادم ؟
آن مرد گفت پادشاها پول را خرج زندگی کردم خواست من معافیت پسرم بود
رضاخان گفت پدر سوخته پول را بابت این داده بودم که به سرهنگ فلانی بدهی تا پسرت را معاف کند نه اینکه خرج زندگی ات کنی!
بازهم نقل شده که از او سوال کردند این همه بودجه دولتی چرا به شهرهای دور نمی رسد مثل زمانی که املش وابسته به رودسر بود که میگفتند اعتبارات دولتی اول صرف رودسر و باقی مانده برای املش و سایر نقاط بود البته اگر درست مصرف میشد
که دستور داد قطعه یخی را اوردند و به ترتیب به تعدادی از سربازها داد تا یخ را گرفته به دیگری بدهند و در پایان از آن یخ بزرگ تنها تکه کوچک مانده بود و خطاب به سوال کننده گفت سرنوشت بودجه هم مثل یخ دست به دست میگردد تا به تو می رسد آب میشود
واقعا هم همینه
این همه مالیات و درامدهای دولت از نفت و گاز ومعادن وقتی به ته صف می رسد چیزی نمانده که از بی تدبیری مدیران و خیانت زیر دستان حکایت دارد
استعفای اقای نقویان هم حکایت از انتقاد از بی تدبیری در انتخاب مدیران و فشارهای پشت برده و ادامه حکایت پول و یخ دارد
برچسب:
نویسنده: رضا جلالی